داستان

داستان كودكانه / عصبانیت

6

يكي بود يكي نبود، بچه ي كوچولو و بداخلاقي بود. روزي مامانش به اون  كيسه اي پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول دخترك مجبور شد ۳۷ تا ميخ به ديوار بكوبه. تو روزهاي بعد كه دخترك تونست كمتر عصباني بشه ، ميخ هاي كمتري رو ...

Read More »

من عيد قربان هستم

20111105102019196_1555

من یکی از روزهای خوب و مهم خدا هستم. آیا اسمم را می دانید؟ آیا می دانید مردم در این روز چه کار می کنند؟ اگر نمی دانید، اشکالی ندارد، چون من الان خودم را به شما معرفی می کنم. من عید قربان هستم. یکی از بهترین روزهای خداوند. در این روز همه ی مسلمان ها شاد و سر حال ...

Read More »